1
دچار خود سانسوری شد...متاسفانه!
2
تمام بدبختی های آدم مال این دو کلمه است،
یکی "داشتن" یکی "خواستن"
داشتن او را محافظه کار می کند
و خواستن او را ذلیل می کند و متملق و ترسو.
نداشتن و نخواستن هر دو رویین تنش می کنند.
(دکتر شریعتی)
3
خدای را، خدای را، خدای را،
نمی خواستم کسی را بشناسم ،
می خواستم تو را درک کنم ،ببینم،ببویم،ببوسم
و تو تنها کسی بودی
که نه دیدم،نه بوییدم،نه بوسیدم،و نه فهمیدم.
من در اعماق کهن ترین حافظه های مقدس،
اما گندیده ی ذهنم
تنها به دنبال کشف تو بودم
وتنها چیزی که کشف نکردم تو بودی.
من در آن روزهای خشک پاییزی،
میان آن رویاهای خیس بهاری،
تنها به عشق دیدن روی تو بیرون می زدم
و می دیدمت.
لیک ، تو تنها کسی بودی که مرا نمی دیدی...
کاش نمی دیدی،نمی خواستی ببینی...
نمی خواستم خدا را ببینم
که او همه چیزم داد جز تو
- وتو همه چیز من بودی و خدا-
نمی خواستم خدا را ببینم
می خواستم تنها تو را ببینم،
در آغوشت بگیرم وببوسمت
و تو تنها کسی بودی که به آغوش من در نیامدی
و تو تنها کسی بودی که نبوسیدمت
نمی خواستم با خدا حرف بزنم و با موجودات
او، مگر تو.
وتو تنها کسی بودی که با من حرف نزدی
و من هم نگفتم آن چه را که بباید.
"بانوی عشق" من، تنها تو بودی
و تنها کسی که بانوی "عشق" نبود،تو
بودی.
من درآن ضجه های شبانه ام تنها تو را صدا
می زدم
و تو تنها کسی بودی که صدایم را نمی شنیدی.
ضجه هایم دلخراش بود
و چه خوب بود که دلت نمی خراشید...
بانوی شعر من،
نوازنده ی سه تار محنت انگیز مرگ است برای
من
وتو- همین نمی دانم بانوی شعر بودی
که مرا در زندگی،در دنیا ،کشتی،
و آخرتی هم که نبود، و آخرتی هم که نبود.
من در این ناگفته حرف های بنوشته
رازی دارم از اعماق کهن ترین حافظه های
مقدس،
اما گندیده ی ذهنم،
رازی آشکار اما سربسته،رازی زیبا،اما...چه
سود؟
بانوی زیبای ذهن افسرده ی من،
ستاره ایست زیبا از آسمان هفتم.
ولی چه سود؟مرا چه کار؟
مقصود دین من،
دینی که بود و نبود،
رسیدن به تو بود.
مکتب دین من، عشق به تو بود
و کتاب دین من،آه،
کتاب دین من،
حاشیه ی جزوه هایم،- با نام تو- بود
و تو تنها کسی بودی که عاشق نبودی،
که عشق نمی فهمیدی،
که کتاب هایت،جزوه هایت،مشق هایت،
حاشیه نداشت،حاشیه نداشت،حاشیه نداشت.
وتو تنها کسی بودی که در مخیله ات،
در کتاب هایت،
و در آن - نمی دانم - قلب نداشته ات،
صحبتی از یار نبود،
صحبتی از یاد نبود،
صحبتی از باد نبود،
"ونخوانیم کتابی را که در آن باد نمی آید"
و نجوییم وجودی را که در آن عشق نمی آید...
عبدالله ،امرداد87
4
...ما سگ مردمانیم که وفا می کنیم عین سگ
ما که نمی دهدمان هیچ جهان محل سگ
ما که پارس می کنیم
ما که رنج می بریم
ماکه دم تکان می دهیم
ما که پیر می شویم...
( محسن نامجو )
5
گذشتم از او به خیره سری
گرفته ره مه دگری
کنون چه کنم با خطای دلم...؟ (احتمالا محسن نامجو )